شاید این "دل نوشت" درد دلی با سیدمهدی شجاعی باشد
بسم رب الشهداء و الصدیقین. گروه سرود مدرسه پسرانه راهنمایی شاهد شهید قدمی، ماشاءالله همه بچه ها قد کشیده اند و دیگر هیچ سرودی تقدیم نمی کند. حالا بسیاری از شهدا نوه دار هم شده اند. نسل شهادت، ابتر نیست. شهدا تنها پدر بزرگ هایی هستند که هنوز هم جوان مانده اند. شهدا صاحب نتیجه هم بشوند باز جوان می مانند. روزی که نتیجه شهدا به دنیا بیاید نتیجه کار شهدا هم به ثمر خواهد نشست و مهدی ظهور خواهد کرد. ما اینجا دوست و دشمن را قاطی نمی کنیم. اگر همسر همت از جمهوری اسلامی انتقاد نکند، پس اصلا چه کسی حق این نقد را دارد؟ حرف های همسر باکری حتی اگر آبی باشد به آسیاب دشمن، عیبی ندارد و باز حرف حساب است. من همان قدر برای مادر شهید شیرودی که در انتخابات اخیر طرفدار احمدی نژاد بود احترام قائلم که برای همسر همت. زخم درد زینب را باید از همسر حاجی پرسید. انتقاد از مسئولین نظام حق مسلم خانواده های شهداست. کسانی که زخم بی پدری را چشیده اند، چه اشکالی دارد گاهی به ما زخم زبان بزنند؟ محرم درد این روزهای پسر همت، سینه پر از سکینه و خالی از کینه ولایت فقیه است. ما باید در این مورد هم مثل "آقا" باشیم و برای این درد دل ها، گوش شنوا داشته باشیم. کسانی که در بزرگراه همت، بر تصویر "همت" رنگ سبز پاشیدند، نشان دادند که به خانواده همت ارادتی ندارند. مرید همت، بچه های بسیج اند که رفتند و این رنگ را این لکه ننگ را پاک کردند. حالا چه عیبی دارد فرزندان همت از بچه های بسیج انتقاد کنند؟ گاهی خداوند به صبر ما اندازه جهاد ما اجر می دهد. گاهی جهاد اکبر نشستن پای درد دل های همسر همت است. گاهی مجاهده این است که از دختر باکری انتقاد بشنویم و سکوت کنیم. گاهی بهترین پاسخ، مهربانی کردن است. گاهی لازم است سعه صدرمان را بالا ببریم. همت اگر در "طلائیه" می جنگید، هزینه اش یتیم شدن بچه های حاجی بود و این داغ فراق را همسر همت تحمل کرده است. اگر همسر مهدی و حمید، درد جدایی را تحمل نمی کردند، باکری ها در خیبر و بدر به شهادت نمی رسیدند. هزینه شهادت حسین را رباب پرداخت. خرج شهادت همت و باکری، رفتن سایه مرد از بالای سر خانه یک خانواده بود.آی کسانی که به این قلم ارادتی دارید، با خانواده شهدا فارغ از هر ایده و عقیده و سلیقه ای که دارند، مهربان باشید. امام که گفت؛ "خانواده شهدا چشم و چراغ این ملتند"، خانواده همت و باکری را استثنا نکرد. من این همه را گفتم اما این را هم بگویم که مهمترین عضو خانواده یک شهید، خود آن شهید است، خون آن شهید است. ما فرزندان شهدا متولی خون پدران مان هستیم و حرمت امامزاده را باید متولی نگه دارد. ما حق انتقاد از جمهوری اسلامی را داریم ولی حق فراموش کردن وصیت نامه پدران مان را نداریم. سبزها مرهم زخم های ما نیستند و ما را برای نیات خود می خواهند. محرم اسرار ما بچه های بسیج اند. این نظام اگر نباشد اولین کار دشمن خندیدن به ریش آغشته به خون پدران ماست. بچه ها! "جمهوری اسلامی" نباشد نام بزرگراه چمران را تغییر می دهند و تصاویر پدران مان را از روی در و دیوار می کشند پایین. من تنها یک نفر را از پدرم بیشتر دوست دارم؛ "سید علی" را. "خامنه ای" اگر چون مرد پای خون شهدا و پای آرای 40 میلیونی ما نمی ایستاد، اینها الان نام شهدا را از روی کوچه ها حذف کرده بودند. بچه ها! اینها وقتی شهادت را خشونت طلبی نام نهادند به پدران ما فحش دادند و بچه های بسیج به خاطر خون پدران ما و راه سرخ شهدا با اینها درگیر شده اند. ما نیز با بچه های بسیج، مهربان تر باشیم. اسلحه پدران ما این روزها دست بچه های بسیج است. دشمن که ایرانی و غیر ایرانی ندارد. سر حسین را هم وطنانش، هم دینانش از بدن جدا کردند. مگر در کردستان و ترکمن صحرا و در همین کوچه های تهران طرف پدران ما غیر ایرانی بودند؟ آی بچه ها! تهمت ما به بچه های بسیج، لرزاندن تن پدران مان است در گور. جلوی اسلحه پدر من دشمن بود و این دشمن گاه ایرانی بود و گاه غیر ایرانی. چقدر از این به اصطلاح ایرانی ها در فاصله انقلاب تا جنگ پدران ما را کشته باشند، خوب است. فریب ایرانی بودن دشمن را نخوریم؛ دل مان برای خون پدران مان بسوزد. منافقین چه اول انقلاب چه الان غلط کردند ایرانی باشند. ایرانی، پدران ما بودند که اجازه ندادند یک وجب از این خاک پاک دست دشمن ناپاک بیافتد. ایرانی، سلمان فارسی بود که مسلمان بود. اسلام اینها قلابی است و برای شان هیلاری کلینتون "رساله" می نویسد. من با افتخار ادعا می کنم که مرجع تقلید همه شهدای بسیج، امام خمینی بود و باز با افتخار می گویم که خار در چشم آمریکا بسیجیانی هستند که مرجع تقلیدشان خامنه ای است. پیامبرانی که از اتاق بیضی برایشان وحی نازل می شود، مرجع تقلید بچه های بوش اند. سبزها از وصیت نامه سردار خیبر سوخته اند که چرا گفته؛ "در زمان غیبت اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید". ما خامنه ای را دوست داریم چون به فرموده پدران مان "نایب امام زمان" است. خامنه ای به نیابت از امام زمان دارد با استکبار می جنگد و "شیطان بزرگ" به نمایندگی از "شیطان رجیم" به مصاف "جمهوری اسلامی" آمده. شباهنگام که خورشید نیست ستاره ها باید حرمت ماه را نگه دارند و الا شب پرستان، تاریکی و ظلمت را "جهانی" خواهند کرد. آری، ماه نور خورشید را ندارد، گرمای خورشید را هم ندارد اما کدام ستاره را می شود دید اگر که ماه نباشد؟ اگر شباهنگام و در غیبت حضرت آفتاب علیه السلام، مهتاب نبود، خواب، چشمان ستاره ها را گرفته بود. ماه، نایب بر حق خورشید است و پای استدلالیون چوبین است؛ "خورشید کی به ماه این نیابت را داد"؟ شما خواب بودید وقتی که خداوند گفت: " واطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم". هر کس در روز، خورشید، مولای اوست، در شب، مهتاب، مولای اوست. اگر قمر جانشین بر حق شمس نیست، پس سران ظلمت چه از جان جانباز خراسانی ما می خواهند و اگر دست خامنه ای در دست خدا نیست پس چرا این همه "ماهواره" حریف این "ماه پاره" ما نمی شوند؟ حتما که صاحب این انقلاب "حضرت حجت" است. دعای امام زمان در حق ما نبود این انقلاب به سالی نمی کشید؛ یک سفینه نجات است و هزار ناو جنگی. اگر دعای "فاطمه زهرا" نبود کجا پدران ما می توانستند از عرض اروند رد شوند؟ اگر نگهدار خامنه ای، "اباالفضل علمدار" نبود کجا این غائله خوابیده بود. من با هر بهانه ای پای "عباس" را به "دل نوشت" هایم خواهم کشید تا مادرش "ام البنین" خیال نکند علم از دست علمدار افتاده است. تقدیر خدا را تغییر نبود و الا عباس آنقدر زور داشت که یک تنه از پس سپاه یزید براید. عباس می توانست از علقمه نه فقط برای یتیمان حسین که برای ما هم جرعه ای آب بیاورد اما خداوند این گونه اراده کرده بود که حسین و عباس را کشته ببیند. "ان الله شاء ان یراک قتیلا". یادش به خیر بچه ها، که در نمازخانه مدرسه "زیارت عاشورا" می خواندیم و "سقای دشت کربلا، اباالفضل" می گفتیم. یادش به خیر که روزگاری از پدران شهیدمان سن مان کمتر بود. من اما الان یک سال از پدرم بزرگتر شده ام. خدا به ما بچه های شهدا و به پسر همت و دختر باکری این توفیق را داده است که از پدران مان هم بزرگ تر شویم. پیری پدر، عارضه ای است که تنها "با پدرها" به آن دچارمی شوند. بی پدری از جمله محاسن اش یکی این است که محاسن پدر آدم هرگز به سپیدی نمی زند. بابای بسیاری از رفقایم، پیر شده اند. صورت بابای دوستم "محسن"، شده عین "جاده چالوس" از بس که پیچ و خم دارد اما صورت بابای من، همان است که بود. از 61 تا 88، "27" سال است که می گذرد اما پدرم هنوز "29" سال دارد و هنوز جوان مانده است. حوری ها در بهشت، 29 سال است که هر روز به خواستگاری پدر جوان من می آیند و هر روز از "بابا اکبر"، جواب "نه" می شنوند. "داماد" نرفته گل بچیند بلکه پدر من آن دنیا هم سرش گرم انقلاب است و هر وقت مادر بزرگم، خوابش را می بیند با "اسلحه" است، با "لباس بسیج" است. بگذار بگویند پدر من در بهشت هم خشونت طلب است. به حرف گربه سیاه، "باران" نمی آید. آمدن برف، بسته به دعای مادران شهید داده است، نه به تعداد سایت های برف روبی شهرداری. الان در بهشت، "مهدی باکری"، شهردار طبقه هفتم است و هر روز هم دارد برف می بارد و اتفاقا اصلا هم هوا سرد نیست و باز اتفاقا "آقا مهدی" اصلا در کنار خیابان های بهشت، شن و ماسه و بیل و کلنگ مکانیکی، کار نگذاشته! نه، اشتباه نشود؛ من دست شهردار تهران را بابت افتتاح "تونل توحید" می بوسم اما از دست آقای قالیباف بابت رها کردن "تنگه احد" ناراحتم. من دست "آقا محسن" را بابت "جنگ تحمیلی" می بوسم اما از دست "دکتر رضایی" بابت "جنگ نرم" ناراحتم. من دست "هاشمی" را برای آن شکنجه هایی که در زندان شاه دیده می بوسم اما از "رفسنجانی" بابت آن نامه سرگشاده ناراحتم. من اما به هیچ وجه بر دست موسوی بوسه نمی زنم. من پای دیالمه شهید را می بوسم. من دست بوس شهید "آیت"ام. موسوی به من نامحرم است و در روز راهپیمایی، "چادر" سرش کرد. آی کسانی که حجاب برتر را برنمی تابید، لطفا وقت فرار با مانتو و روسری در بروید. لیاقت شما وقت زن بودن، چادر سر کردن نیست؛ ماتیک به لب زدن است! اگر بسیجی واقعی "همت" بود و "باکری"، منافق واقعی هم "بنی صدر" بود. خاتمی اما چند باری به نامحرمان دست داده و چند باری به نااهلان. من دست خاتمی را هم در دست زنان بی حجاب دیده ام و هم در دستان جرج سوروس. آقای خاتمی! "آینه چون روی تو بنمود راست/ خود شکن، آیینه شکستن خطاست". 22 بهمن هم آمد و رفت و عمر شما چونان برق و باد در حال گذر است. همان مردمی که دو دوره به شما رای دادند، اجازه ندادند روز راهپیمایی یک قدم خلاف بردارید. "گفت: پیغمبر به اصحاب کبار/ تن مپوشانید از باد بهار/ آنچه با برگ درختان می کند/ با تن و جان شما، آن می کند". آقای خاتمی! شما به حرف پیغمبر گوش ندادید و خودتان را از نسیم بهاری ملت، طرد کردید. با شما یا بی شما، انقلاب به مسیر خود ادامه می دهد. ضرر را شما کردید که به جای باد بهار خودتان را در معرض توفان اغیار قرار دادید. آقای کروبی! من البته بر دست و بازوی شما بوسه می زنم؛ شما حسابتان از دیگر سران فتنه جداست و مایه انبساط خاطر ما هستید. جمهوری اسلامی اگر چهار تا دشمن مثل شما داشته باشد، از داشتن دوست بی نیاز است. شما ستون پنجم نظام مایی در اتاق بیضی. بنده خدا! جمهوری اسلامی دارد از تو سوء استفاده می کند تا پول های بلوکه شده را برگرداند به جیب نظام. 22 بهمن، ملت ما با دلارهای اهدایی آمریکا به فرقه سبز، میلیونر شد و چندین و چند میلیون دیگر به حسابش اضافه شد. ده ها برابر پولی که تو از شهرام گرفتی، ما از سرمایه آمریکا خالی کرده ایم. ما در جنگ هم، با اسلحه دشمن می جنگیدیم. ما روزی عاقبت، با همان تیر سه شعبه حرمله، انتقام حلقوم "علی اصغر" را خواهیم گرفت. پدرم در جنگ تحمیلی، بعثی ها را با سلاح خودشان می کشت و من در جنگ نرم دارم با همین دلار آمریکا، اوباما را عصبانی می کنم. اوباما "سیاه چهره" نیست، "سیا چهره" است. "سیه چهره" بلال حبشی بود که برای پیامبر اذان می گفت و امام به هیچ کس جز "حاج عیسی" التماس دعا نمی گفت. آن کس که در خط پیغمبر بود، "قنبر" علی بود. مدعیان خط پیامبر در سقیفه بنی ساعده، آن روی خودشان را نشان دادند و نشان دادند که از خاندان پیامبر فقط عایشه را قبول دارند. قنبر رئیس موسسه تنظیم و نشرآثار پیامبر نبود اما بیشتر از حقوق بگیران این موسسه عریض و طویل و البته بی خاصیت از "امام محمد بن عبدالله" دفاع می کرد. باز هم بگویید فلانی به "خمینی" توهین کرد. جفنگ نگویید؛ من به خاطر دفاع از خمینی است که دارم این همه ناسزا تحمل می کنم. چطور، "ایران برای همه ایرانیان" اما خمینی فقط برای شما؟ شما ویلای دوبلکس تان به حسینیه ساده امام می خورد یا اینکه هر چه فریاد دارید به جای آمریکا، سر ما می کشید؟ من امروز دارم راه پدرم را ادامه می دهم در خط مقدم اینترنت. اینجا "فضای مجازی" نیست، فضای بازی گلوله هاست و باز هم وبلاگ حاجی بخشی دارد در سه راهی شهادت آتش می گیرد. دیروز عده ای اجازه دادند "علی" در "فضای کوفه" تنها بماند اما من نمی گذارم "سید علی" حتی در "فضای سایبر" تنها بماند. من یا "ابوموسی" هستم یا "عمار". من نمی خواهم "شیخ رشید الدین وطواط" باشم که اصلا معلوم نیست کیست. من بر خلاف پسر اقدس خانم، دو راه بیشتر ندارم؛ یا باید حسینی باشم و یا یزیدی. برای من حتی زینبی بودن هم معنا ندارد. زینب بودن، رسالت زنان این دیار است و من مرد هستم. "مرد آن است که در کشاکش دهر/ سنگ زیرین آسیا باشد". خیلی ها در این فتنه اخیر مردود شدند. من این بار روی سخنم با خواص ادبیات و هنر است که در فتنه اخیر قبول نشدند ولی هنوز با "تعهد"، عهدشان باقی است. آقای سید مهدی شجاعی عزیز! یادتان هست که سالیان پیش آمدم و با شما در اتاق کوچک تان در "نیستان" گفت وگو کردم و شما برایم از تنهایی و غم و رنج شیعه گفتید؟ مصاحبه اش هنوز هست. یادتان هست که گفتید اگر "پیام آقا" برای شما به مناسبت درگذشت دخترتان "عاطفه"، نبود هرگز به تسلا نمی رسیدید؟ یادتان هست که گفتید من روزی این محبت آقا را جبران خواهم کرد؟ هشت ماه فتنه علیه علمدار انقلاب شد و شما، این محبت آقا را جبران نکردید. کی و کجا از شما صدایی درآمد؟ گیرم که من از "ولایت فقیه" بد دفاع می کنم، شما به میدان بیا و خوب دفاع کردن از رهبری را به چون منی یاد بده. "نیستان" چرا سکوت کرده با وجود این همه نی؟ "بشنو از "نی" چون حکایت می کند/ از جدایی ها شکایت می کند". آقای شجاعی عزیز! "نشنو از نی، نی حصیری بی نواست/ بشنو از دل، دل حریم کبریاست/ نی بسوزد خاک و خاکستر شود/ دل بسوزد خانه دلبر شود". خالق "کشتی پهلو گرفته"، چرا این روزها خوابش گرفته؟ آقای شجاعی عزیز، که هنوز هم با آثارتان انسی دیرینه دارم. می دانید؛ "همیشه پای یک زن در میان نیست"، بلکه "همیشه پای یک "ظن" در میان است". پای یک سوء ظن. شما می توانید منتقد احمدی نژاد باشید اما معتقد بودن تان را به اصل نظام حفظ کنید. هیچ کس دفاع شما از اصول و ارزش ها را به پای دفاع شما از رئیس جمهور نخواهد نوشت. من دلم از خواص ادبیات، خون است. تیراژ خونی که با سکوت تان به دل ما کرده اید، از تیراژ آثارتان هم بیشتر شده. در این "غزوه" به جز "قزوه"، کدام تان پای "تنگه احد" ایستاد و از "غزه" دفاع کرد و خود را به غنیمت نفروخت؟ کجا بودی آقای مجید مجیدی؟ گناه شما ساختن فیلم تبلیغاتی برای موسوی نبود؛ گناه تان این است که "آواز گنجشک ها" را در "کهریزک" شنیدید اما نعره نکره صاحب شیر خر را در "BBC" بر سر "بچه های آسمان" نشنیده گرفتید. حیف "بدوک" نبود که چو "بید مجنون" بر سر ایمان خویش به انقلاب، بلرزد؟ چطور است که کلاس گذاشتن برای سیمای جمهوری اسلامی را بلدید اما یک کلمه حاضر نیستید برای رسانه های دشمن کلاس بگذارید؟ آیا اگر "جمهوری اسلامی" نبود، رژیم ستمشاهی به شما این اجازه را می داد که فیلمی "به رنگ خدا" بسازید یا آثارتان باید به رنگ ابلیس در می آمد؟ اگر این انقلاب نبود آیا از آسمان هنرتان باز هم "باران" می بارید؟ آیا فیلمسازان هالیوود هم تا این حد در برابر اهداف نظام سلطه، بی تفاوت و بی تعصب هستند؟ دشمن برای پروژه "ایران هراسی" چه آثاری ساخته و شما آیا با دیدن افغانستان امروز که بسیار دغدغه افغان ها را دارید، آیا برای "آمریکا هراسی" کاری کرده اید و قدمی برداشته اید؟ من امروز متاسفانه باید بگویم که "بی وتن"، درستش همان "بی وطن" است؛ یعنی با "طا"ی دسته دار. من امروز متاسفانه باید بگویم که برخی از شعرای ما فقط بلدند "شعر" بگویند و هیچ تعهدی، حتی به سیگاری که می کشند ندارند. من امروز متاسفانه باید بگویم که "حاتمی کیا" به جای شیشه آژانس، دل "حاج کاظم" را شکسته. آقای حاتمی کیا! دود آن موتوری ها را کاری ندارم اما دود این موتورهونداهای قراضه بچه های بسیج اگر نبود، منافقین و انجمن پادشاهی، الان، شما را به جرم ساختن "دیده بان"، مسافر آن دنیا کرده بودند و ولله حلقوم تان را به جرم "وصل نیکان"، با "روبان قرمز" یا شاید هم "به رنگ ارغوان" بسته بودند. این روزها همه خودشان می خواهند به "لندن" بروند و هیچ کس، دیگر به فکر کربلا بردن "عباس" نیست. "پیر جوان زخم چشیده" هشت ماه فتنه را دید و از "مهاجر" یاری ندید. نه آقایان! پس فردا جوابیه ندهید که ما با "آقا" در فلان روز و بهمان دیدار، ملاقات داشتیم و اتفاقا خیلی هم جلسه خوبی بود! اتفاقا من می خواهم بگویم چرا به دفاع از "پیر جوان زخم چشیده" که می رسد، عده ای یواشکی دفاع می کنند ولی در مقام دفاع از آثارشان، این دفاعیه را در بوق و کرنا می کنند؟ اتفاقا من می خواهم بگویم 22 بهمن نشان داد که انقلاب اسلامی، محتاج دفاع امثال من و شما نیست. این روزها همه نگران سرنوشت من شده اند؛ یکی می گوید؛ مثل "اکبر گاف" می شوی. یکی می گوید؛ می شوی مثل "مخملباف". آقایان! این روزها آیا بهتر نیست به جای پیش گویی از عاقبت من، نگران حال امروز خود باشید؟ فردای مرا ول کنید و به امروز خود بچسبید. ما در روز تاسوعا از شما امضا گرفتیم تا شما معروف شوید و شما با ابراز احساسات ما بازی کردید و در شب عاشورا از خیمه انقلاب در رفتید. این صدای گوش خراش سکوت این روزهای شما گوش ما را کر کرده است! عده ای می گویند؛ از هنرمندان باید خیلی ظریف انتقاد کرد و الا چپ می کنند. "من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف/ آنچنان است که آهسته دعا نتوان کرد". و اما اگر بنا بر لطافت هنرمند است؛ ولایت فقیه زیباترین هنر امام هنرمند ما بود که هشت ماه آزگار، صحنه آرایی های اتفاقا خیلی زمخت را دید اما دفاعی از شما ندید. نویسنده ای می گفت: "ما در آن حد نیستیم که از رهبر دفاع کنیم؛ ولایت فقیه باید از ما دفاع کند". من با این حرف موافقم اما حالا که رهبری پای آرای ملت ایستاده است و به خاطر این ایستادگی، آبرو هزینه کرده، بد نیست یک هزینه هم ما بکنیم. چهار تا فحش هم ما بشنویم. یک سیلی هم ما بخوریم. "ولایتمداری" که فقط مسافرت با آقا و نوشتن "داستان سیستان" نیست. شما ننویسید؛ من "داستان فتنه" را خواهم نوشت. "داستان حسین کربلا" با من، "قصه حسین کرد" با شما. داستان سید علی و چراغ ولایت با من، داستان علی بابا و چراغ جادو با شما. داستان "بابا اکبر" با من، داستان بابا نوئل با شما. اصلا خطر با "آقا" با من، سفر با "آقا" با شما. "هر که در این بزم مقرب تر است/ جام بلا بیشترش می دهند". آقایان! شما اگر به آثار هنری تان حساسید ما هزار برابر شما به مهمترین اثر خمینی کبیر و بالاترین ثمره خون شهدا یعنی "ولایت فقیه" حساسیم. اول هنرمند این دیار، امام بود و "انقلاب اسلامی" بهترین کار هنری امام و "ولایت فقیه" بهترین جلوه ویژه امام بود که دفن فتنه اخیر، تنها یکی از هزار کرشمه اش بود. هنرمند اصلی ماییم که در 22 بهمن با تولید "حماسه بصیرت"، جور کم کاری شما را کشیدیم و دست بر قضا این اثر ممتاز، خیلی هم خوب گرفت. حالا همه دنیا دارد درباره ملت ما حرف می زند؛ فیلم "راهپیمایی 22 بهمن"، یک ملت بازیگر داشت که همه نقش "عمار" را بازی می کردند. ما نه در فضای خیابان، نه در فضای سایبر، نه در فضای ادبیات، نه در فضای سینما، نه در فضای علم، نه در فضای عمل، در هیچ کجا اجازه نمی دهیم "علی" تنها بماند. این روزها به ما می گویند چرا به "خامنه ای"، "علی" می گویید؟ از نظر ما هر کس پرچم دار مبارزه با کفر و نفاق باشد او "علی" است و در این عصر، علی، "سید علی" است. "سید حسن"، این روزها برای ما فقط "نصرالله" است. ما "سید حسن" دیگری به جا نمی آوریم. این رهبرعربی که پوزه صهیونیسم را به خاک مذلت مالیده، افتخارش "امام خامنه ای" ماست و با این ید بیضا دست بوس مولای ماست. بمیری با این فیلم ساختنت آقای مازیار میری. "کتاب قانون" نه نقد بدعت های غلط ما ایرانیان که نوعی وطن فروشی بود. "عماد مغنیه لبنانی" شاگرد "مصطفی چمران ایرانی" است. "لبنان" انگشت اشاره دست "ایران" است در چشم اسرائیل و شما این دست بزرگ را به آن انگشت کوچک فروختید. آی کسانی که به این فیلم پروانه صدور دادید! قبور شهدا را لگد مال کردید و پای تان رفت روی لاله ها. من خوب می دانم سران فتنه چرا به مولای ما حسادت می کنند. محبوب ترین فرد از نظر "سید حسن نصرالله"، این محبوب ترین فرد جهان عرب، مولا و مقتدای ماست. عجبا از این مهتابی ها که خود را در برابر حضرت ماه، ذی شعور، ذی نور می دانند. "تابناک" ماه ماست. نام مهتابی شما "نمناک" است و چون بصیرت ندارد، هزار بار ناز می کند تا روشن شود و نور دهد. کرم شب تاب، این روزها به جان واژه ها افتاده و خیال کرده با "فردا"، می تواند "آینده" را غصب کند. "الا ان حزب الله هم الغالبون". الا ای خواص ادبیات و هنر! این عاشورا تمام شد و این بار ما اجازه ندادیم نهر علقمه از روی یتیمان حسین شرمنده باشد. ما نگذاشتیم شب پرستان، خورشید و ماه و ستاره ها را قطعه قطعه کنند. شما البته مختارید که باز هم سکوت کنید یا "مختار" باشید. ما در غیاب شما، فتنه یزیدیان را که حتی به عاشورا هم رحم نکردند، خواباندیم؛ اگر بنا بر ادامه سکوت است که هیچ و اگر قصد "مختار" کرده اید، آشوبگری باقی نمانده است؛ بر علیه نفس خود قیام کنید.
***
امام، ما را از پیله 22 بهمن در آورد و "پروانه" مان کرد؛ عده ای اما این روزها از پرواز خسته شده اند و دوباره می خواهند "کرم" شوند. چون رای با اکثریت است، فعلا حق با پروانه هاست. هنرمندی اما به گفتن جملات قشنگ نیست. بازی با کلمات رنگارنگ را من هم بلدم. من هنرم از همه شما ظریف تر است و چینی احساساتم زود ترک برمی دارد. لذا بر این نویسنده نازک طبع، شلاق نقد بلند مکنید. زحمت تان بیهوده است؛ پر فروش ترین اثر هنری جمهوری اسلامی، اصلا بیننده ای در داخل نداشت و همه بازیگر بودند و پرده این سینما به اندازه مساحت کل کشور بود. من نسبت به این اثر زیبا و به خصوص کارگردان آن بسیار حساس و متعصبم. پس در این "دل نوشت" اگر به هنرمندی جسارت شد همین جا اعلام می کنم؛ حرف هایی هست که باید با خون دل نوشت.
"وطن امروز"؛ اول اسففند1388
برگرفته از : http://ghadiani.blogfa.com/